loading...

کتابخانه یاس 📚

بازدید : 112
دوشنبه 4 اسفند 1398 زمان : 11:33

مردی سرخ روی از اهالی شام به فاطمه دختر امام حسین نگاه می‌کند و به یزید می‌گوید: «این کنیزک را به من ببخش.»

فاطمه ناگهان بر خود می‌لرزد، ترس در جانش می‌افتد، خود را در آغوش تو می‌افکند و گریه کنان می‌گوید: «عمه جان! یتیم شدم! کنیز هم بشوم؟!»

و تو فاطمه را در آغوشت پناه می‌دهی و آنچنانکه یزید و آن مرد بشنوند، می‌گویی: «نه عزیزم! این حرف بزرگتر از دهان این فاسق است.»

و خطاب به آن مرد می‌گویی: «بد یاوه‌‌‌ای گفتی پست فطرت! اختیار این دختر نه به دست توست و نه به دست یزید.»

یزید دندان‌هایش را به هم می‌ساید و به تو می‌گوید: «این اسیر من است. من هر تصمیمی‌بخواهم درباره اش می‌گیرم.»

تو پاسخ می‌دهی: «به خدا که چنین نیست. چنین حقی را خدا به تو نداده است. مگر از دین ما خارج شوی و به دین دیگری درآیی.»

آتش خشم در جان یزید شعله می‌کشد و پرخاشگر می‌گوید: «به من چنین خطاب می‌کنی؟ این پدر و برادر تو بودند که از دین خارج شدند.»

تو می‌گویی: «تو و جدت اگر مسلمان هستید، به دست جدم و پدرم مسلمان شده اید.»

یزید در مقابل این کلام تو، پاسخی برای گفتن پیدا نمی‌کند، جز آنکه لجوجانه بگوید: «دروغ می‌گویی‌‌‌ای دشمن خدا.»

تو اما همین کلامش را هم بی پاسخ نمی‌گذاری: «چون زور و قدرت دست توست، از سر ستم، ناسزا می‌گویی و می‌خواهی به زور محکوممان کنی.»

+ آفتاب در حجاب - سید مهدی شجاعی

بدتر از این، در توانشان نبود!
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 2

آمار سایت
  • کل مطالب : 24
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 35
  • بازدید کننده امروز : 36
  • باردید دیروز : 2
  • بازدید کننده دیروز : 3
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 65
  • بازدید ماه : 181
  • بازدید سال : 1167
  • بازدید کلی : 3351
  • کدهای اختصاصی