loading...

کتابخانه یاس 📚

بازدید : 159
سه شنبه 5 اسفند 1398 زمان : 4:57

به حرم پیامبر که می‌رسی، داخل نمی‌شوی، دو دست بر چهارچوبه در می‌گذاری و فریاد می‌زنی: «یا جداه! من خبر شهادت برادرم حسین را برایت آورده ام.»

و همچون آفتابی که در آسمان عاشورا درخشید و در کوفه و شام به شفق نشست، در مغرب قبر پیامبر، غروب می‌کنی. افتان و خیزان به سمت قبر پیامبر می‌دوی، خودت را روی قبر می‌اندازی و درد دلت را با پیامبر، آغاز می‌کنی. شاید به اندازه همه آنچه که در طول این سفر گریسته ای، پیش پیامبر، گریه می‌کنی و همه مصائب و حوادث را مو به مو برایش نقل می‌کنی و به یادش می‌آوری آن خواب را که او برای تو تعبیر کرد. انگار که تو هنوز همان کودکی که در آغوش پیامبر نشسته‌‌‌ای و او اشک‌های تو را با لب‌هایش می‌سترد و خواب تو را تعبیر می‌کند: «آن درخت کهنسال، جد توست عزیز دلم که به زودی تندباد اجل او را از پای درمی‌آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می‌بندی و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخۀ دیگر خوش می‌کنی و پس از پدر، دل به دو برادر می‌سپاری که آن دو نیز در پی هم، ترک این جهان می‌گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت، تنها می‌گذارند.»

تعبیر شد خواب کودکی‌های من پیامبر! و من اکنون با یک دنیا مصیبت و غربت تنها مانده ام.

+ آفتاب در حجاب - سید مهدی شجاعی

6. سوره بقره آیه 30 تا 37
بازدید : 250
دوشنبه 4 اسفند 1398 زمان : 11:33

زنان، زنان مدینه، زنان بنی‌هاشم که چند ماه پیش، تو را بدرقه کردند اکنون تو را به جا نمی‌آورند. باور نمی‌کنند که تو همان زینبی باشی که چند ماه پیش، از مدینه رفته ای. باور نمی‌کنند که درد و داغ و مصیبت، در عرض چند ماه بتواند همۀ موهای زنی را یک دست سپید کند، بتواند چشم‌ها را این چنین به گودی بنشاند، بتواند رنگ صورت را برگرداند و بتواند کسی را این چنین ضعیف و زرد و نزار گرداند. و تازه آنها چگونه می‌توانند بفهمند که هر مو چگونه سپید گشته است و هر چروک با کدام داغ، بر صورت نقش بسته است. امام در میان ازدحام مردم، از خیمه بیرون می‌آید، بر روی بلندی‌‌‌ای می‌رود و در حالی که با دستمالی، مدام اشک‌هایش را می‌سترد، برای مردم خطبه می‌خواند، خطبه‌‌‌ای که در اوج حمد و سپاس و رضایت و اقتدار، آنچنان ابعاد فاجعه را برای مردم می‌شکافد که ضجه‌ها و ناله‌هایشان، بیابان را پر می‌کند: «همینقدر بدانید مردم که پیغمبر به جای اینکه سفارش ما را کرد، اگر توصیه کرده بود که با ما بجنگند، بدتر از آنچه که کردند در توانشان نبود.»

+ آفتاب در حجاب - سید مهدی شجاعی

فیزیوتراپی آفتاب - سمنان
بازدید : 111
دوشنبه 4 اسفند 1398 زمان : 11:33

مردی سرخ روی از اهالی شام به فاطمه دختر امام حسین نگاه می‌کند و به یزید می‌گوید: «این کنیزک را به من ببخش.»

فاطمه ناگهان بر خود می‌لرزد، ترس در جانش می‌افتد، خود را در آغوش تو می‌افکند و گریه کنان می‌گوید: «عمه جان! یتیم شدم! کنیز هم بشوم؟!»

و تو فاطمه را در آغوشت پناه می‌دهی و آنچنانکه یزید و آن مرد بشنوند، می‌گویی: «نه عزیزم! این حرف بزرگتر از دهان این فاسق است.»

و خطاب به آن مرد می‌گویی: «بد یاوه‌‌‌ای گفتی پست فطرت! اختیار این دختر نه به دست توست و نه به دست یزید.»

یزید دندان‌هایش را به هم می‌ساید و به تو می‌گوید: «این اسیر من است. من هر تصمیمی‌بخواهم درباره اش می‌گیرم.»

تو پاسخ می‌دهی: «به خدا که چنین نیست. چنین حقی را خدا به تو نداده است. مگر از دین ما خارج شوی و به دین دیگری درآیی.»

آتش خشم در جان یزید شعله می‌کشد و پرخاشگر می‌گوید: «به من چنین خطاب می‌کنی؟ این پدر و برادر تو بودند که از دین خارج شدند.»

تو می‌گویی: «تو و جدت اگر مسلمان هستید، به دست جدم و پدرم مسلمان شده اید.»

یزید در مقابل این کلام تو، پاسخی برای گفتن پیدا نمی‌کند، جز آنکه لجوجانه بگوید: «دروغ می‌گویی‌‌‌ای دشمن خدا.»

تو اما همین کلامش را هم بی پاسخ نمی‌گذاری: «چون زور و قدرت دست توست، از سر ستم، ناسزا می‌گویی و می‌خواهی به زور محکوممان کنی.»

+ آفتاب در حجاب - سید مهدی شجاعی

بدتر از این، در توانشان نبود!
بازدید : 103
دوشنبه 4 اسفند 1398 زمان : 11:33

رأس الجالوت، پیرمردی است از علمای بزرگ یهود که یزید برای به رخ کشیدن قدرت خود، او را به این مجلس، دعوت کرده است. اما اکنون شنیدن حرف‌های تو و دیدن رفتار یزید، او را دچار حیرت و شگفتی کرده است. رو می‌کند به یزید و می‌پرسد: «آیا این سر، واقعاً سر فرزند پیامبر شماست و این کاروان، خاندان اویند؟!»

یزید می‌گوید: «آری، اینچنین است.»

رأس الجالوت می‌پرسد: «به چه جرمی‌اینها کشته شدند؟»

یزید پاسخ می‌دهد: «او در مقابل حکومت ما قد برافراشت و قصد براندازی حکومت ما را داشت.»

رأس الجالوت، بهت زده می‌گوید: «فرزند پیامبر که به حکومت، شایسته تر است. نسل من پس از هفتاد پشت به داود پیامبر می‌رسد و مردم به سبب این اتصال، مرا گرامی‌می‌دارند، خاک قدم‌های مرا بر چشم می‌کشند و در هیچ مهم، بی حضور و مشورت و دستور من عمل نمی‌کنند. چگونه است که شما فرزند پیامبرتان را به فاصله یک نسل می‌کشید و به آن افتخار می‌کنید؟ به خدا قسم که شما بدترین امتید.»

یزید که همۀ اینها را از چشم خطابۀ تو می‌بیند، خشمگین به تو نگاه می‌کند و به او می‌گوید، «اگر پیامبر نگفته بود که: «اگر کسی، نامسلمانی را که در پناه و تعهد اسلام است بیازارد، روز قیامت دشمن او خواهم بود.» هم الان دستور قتلت را صادر می‌کردم.»

رأس الجالوت می‌گوید: «این کلام که حجتی علیه خودِ توست! اگر پیامبر شما دشمن کسی خواهد بود که معاهد نامسلمان را بیازارد، با تو که اولاد او را کشته‌‌‌ای و آزرده‌‌‌ای چه خواهد کرد؟! من به چنین پیامبری ایمان می‌آورم.»

و رو می‌کند به سر بریدۀ امام و می‌گوید: «در پیشگاه جدت گواه باش که من شهادت می‌دهم به وحدانیت خدا و رسالت محمد صلی الله علیه و آله.»

یزید دندان می‌ساید و می‌گوید: «عجب! به دین اسلام وارد شدی. من که پادشاه اسلامم، چنین مسلمانی را نمی‌خواهم.»

و فریاد می‌زند: «جلاد! بیا و گردن این یهودی را بزن.»

+ آفتاب در حجاب - سید مهدی شجاعی

بدتر از این، در توانشان نبود!

تعداد صفحات : 2

آمار سایت
  • کل مطالب : 24
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 31
  • بازدید کننده امروز : 32
  • باردید دیروز : 2
  • بازدید کننده دیروز : 3
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 61
  • بازدید ماه : 177
  • بازدید سال : 1163
  • بازدید کلی : 3347
  • کدهای اختصاصی